تبلیغات
وخدایی که دراین نزدیکی ست...

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

كد بارش قلب


1389/03/8-05:01 ق.ظ



امروز شنبه بود.درواقع آخرین امتحانم رو دادم.
وقتی رفتم مدرسه کلی بامریم وفاطمه و بچه ها سلام و احوال پرسی کردم. .کلی داشتیم میگفتیم میخندیدیم خردادم کارنامه میدن.از جلسه امتحان که اومدیم رفتیم آب بخوریم که مریم اومد روبوسی و خداحافظی.سرم و بلند کردم برگشتم دیدم مریم پشته سرمه.یه لحظه دوباره بهش نگاه کردم.توی چشاش کلی غصه بود.توی چشای منم همینطور.
اومد طرفم بوسم کرد.منم بوسش کردم.
دوباره بهش نگاه کردم.دلم خیلی براش تنگ شده بود.یه نگاه دیگه به هم کردیم و یه خنده ی دروغی که پشتش کلی غم بود تحویل هم دادیم و با سر خداحافظ کردیم و رفت..بعدشم با بچه های کلاس یه ذره بزن و برقص کردیم و رفتن.من هم بایکی ازهمکلاسیهام که هر روز با اون می اومدم خونه رفتم. اون موقع گریمون نگرفت.بقیه رو نمیدونم اما وقتی تنها شدم دلم واسه خیلی روزا و خیلی چیزا تنگ شد
به هر حال خداحافظ کلاس و درس ومدرسه و همه ی خاطرات..خداحافظ



تاریخ آخرین ویرایش:1389/03/8 11:44 ب.ظ
1389/03/7-01:00 ق.ظ



تنها یک قدم مانده بود

تا دستم به قاصدک برسد

که شاید خبری آورده باشد

از تو،

افسوس که دستان باد

زودتر از من

قاصدک را ربود

چه دور بود 

آن ابرک سفید  

همان که تو رویش  

ایستاده بودی 

و از آن بالا  

به ما زمینی ها، 

لبخند می زدی... 

لبخندی که روزی 

با باد، 

پرواز کرد و رفت

باریسمانی از باران،

که چسبیده به طاق آسمان

با باد

با باران،

چرخ می خورم

بالا می روم...

تا انتهای آسمان،

راهی نمانده است





تاریخ آخرین ویرایش:1389/03/8 04:35 ق.ظ
1389/03/4-06:26 ق.ظ



دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم:

در آسمان پر می‌کشیدم

و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پر دیدم

یک مشت پر، گرم و پراکنده

پایین بالش

در رختخواب من نفس می‌زد

آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه

بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم

بر شانه‌هایم

انگار جای خالی چیزی...

چیزی شبیه بال

احساس می‌کردم!




تاریخ آخرین ویرایش:1389/03/8 04:42 ق.ظ
1389/02/30-10:38 ب.ظ



http://raahneshin.persiangig.com/ghadah.jpg

شب است ومن،بیدار

آسمان مهتابی ست

وماه...

ازپنجره اتاقم پیداست.

پنجره،قابی برای آسمان ساخته است و...

منتظردرقابم

خروس می خواند

شب روبه پایانست

اما...

شهردرخواب ،
ومن...

منتظردرقاب.

فروردین89





تاریخ آخرین ویرایش:1389/02/31 12:06 ق.ظ
1389/02/30-04:56 ق.ظ



امروزامتحان عربی داشتیم.
سره جلسه ی امتحان
خوابیدم...
اما بعد از کلی حل کردن!
کلمو گذاشتم رو میز و چشامو تقریبا بستم.!
فقط هر چن دقیقه یه بار با صدای دادهای
خانوم کلانتر از خواب میپریدم.
ولی دوباره می خوابیدم...
تو همین حالتای خواب و بیداری داشتم
خواب می دیدم()
خانوم کلانتر داش در مورد سوالات عربی به بچه ها توضیح می داد:
منم کلی خواب نمره های صفر و
کتک های خانوم دیدم!

آخرش مجبور شدم برگه مو بدم برم خونه!



تاریخ آخرین ویرایش:1389/02/30 06:29 ق.ظ
1389/02/29-05:21 ق.ظ



بمانم !

 

      که چه ؟

 

بروم !

 

       کجا ؟

 

تنها مگر می شود رفت؟

 

تنها مگر می شود ماند؟

 

بروم یابمانم !

 

کسی دستم را چرانمی گیرد؟

 

دستی پایم را چرانمی بندد؟



تاریخ آخرین ویرایش:1389/02/29 11:22 ب.ظ
1389/02/28-07:58 ب.ظ



سلام به همه ی دوستای گلم!

بعد از اینکه وب قبلیمو  گذاشتم کنار

 دیدم نمیتونم از این دنیای مجازی دل بکنم.

وخلاصه بعد یه مدت کوتاه برگشتم دوباره....

این وب واسه اینه که حرفای دلمو بزنم

راحت !بدون مزاحم!

امیدوارم دوستای خوب وباوفایی این جا پیدا کنم واین دفعه وبم تا آخرش بره.....

این شروع وبلاگ جدید  منه.یه دختر شاد وپرانرژی !




تاریخ آخرین ویرایش:1389/02/28 08:01 ب.ظ