
تنها یک قدم مانده بود
تا دستم به قاصدک برسد
که شاید خبری آورده باشد
از تو،
افسوس که دستان باد
زودتر از من
قاصدک را ربود
چه دور بود
آن ابرک سفید
همان که تو رویش
ایستاده بودی
و از آن بالا
به ما زمینی ها،
لبخند می زدی...
لبخندی که روزی
با باد،
پرواز کرد و رفت
باریسمانی از باران،
که چسبیده
به طاق آسمان
با باد
با باران،
چرخ می خورم
بالا می روم...
تا انتهای آسمان،
راهی نمانده است
تبلیغات 





